یک لقمه بردیا
عزیزکم... بردیا جونم... نمک زندگیمون...
تو این کارا و این چیزا رو از کجا یاد گرفتی... صداتو میندازی تو گلوت و یه کم مریخی میکنی و هی میگی مامان... یه جور خیلی عجیب... بامزززززززززززه...
دهنتو میچسبونی به درز در ورودی... درست روی درز... و فریاد میزنی... عمه... یا مامان(منظورت خاله سعیده س)... صدات بد جوری میپیچه تو ساختمون... نا این که یکی دلش به رحم بیاد و در بزنه و تو رو بر داره ببره خونشون... خوب بلدی چی کار کنی پسر!!!
توی خونه دنبالت میکنم.. تو هم با جیغ و فریاد و خنده فرار میکنی تا میبینی نزدیکت رسیدم و الانه که بگیرم و هزار تا ماچت کنم دو تا استراتژی به کار میبری...
یا الکی به دیوار و سقف اشاره میکنی میگی مامان... جوجو... !! یا عکسا ی خودتو روی دیوار خونه نشونم میدی میگی مامان... نی نی !!! میخوای حواسم پرت بشه دیگه!!!
یا اینکه سر بزنگاه خودتو میندازی بغل مامان و لوس میشی... آخ که چه کیفی میده!
چرا یه هو اینطوری شدی مادررررر
چرا هیچی نمیخوری؟ غذا به نظرت یه چیزیه که باید بریزی و بپاشی و مراقب باشی تا یه ذره ش هم نره تو شکمت...
چند روز پیش رفتیم پیش دکتر صبور.... همه چیت خوب بود خدا رو شکررررررر... وزنت 12900 و قدت هزار ماشالله 84 بود... گفتن که قطره آهن نمیخورم و میریزم بیرون و دوست ندارم نداریماااا... باید بخوری... آقای دکتر کلی به خاطر کشمش هایی که توی جیبت بود خندید... آخه مثل پیر مردا مدام کشمش میخوردی توی مطب ...هم به همه ی بچه ها تعارف میکردی و به زور میذاشتی تو دهنشون...
به کشمش میگی : میمیش
چقدر ایلیا پسر خاله رو دعوا میکنی... یه بار دیدی که خاله مرتب ایلیا رو صدا میزنه که بیاد مشق هاشو بنویسه... ازون روز مدام داد میزنی: ایلا.. هیسسسس.... به همه ی بچه های هم سن ایلیا هم میگی ایلیا... و همه رو به اتفاق دعوا میکنی و میگی هیشششش
دیگه اتاقتو و مفهوم کشو کمو و خوب متوجه میشی... لباستو میدم دستت و میگم ببر بذار توی کشو یا کمد... سلانه سلانه میری تو اتاق و وقتی از اتاقت میای بیرون برای خودت دست میزنی منتظر تشویق ما میمونی... میرم تو اتاق و میبینم بلههههه... ماموریت درست انجام شده..
تا یه لباس تنت میکنم... مخصوصا اگه جدید باشه... میدوی میری جلوی آینه و خودتو تماشا میکنی... گاهی زبونتم میاری بیرون و شکلک در میاری...
من فدای تو پسر که بعضی وقتا میخوام قورتت بدم...
چون دیگه بوسیدن های محکم و چلوندن و قربون صدقه رفتن جواب نمیده... باید یه لقمه کرد تو رو!!!

کشویی با لباسهای یه فرشته ی با نمک... که توسط همون فرشته ی کوچولو مرتب شده... بدون هیچ دستکاری


فو ت فوتک... یا سوت سوتک... به هر حال چند روزه که اسباب بازی مورد علاقت شده...

یه بازی دیگه با روسری مامان... همراه با خوندن آواز لالا لا لا... لالا لا لا... با یه ریتم که مخصوص بردیاست...



یک لقمه بردیا
