بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

یک لقمه بردیا

1391/9/1 1:02
نویسنده : مامان نسرین
481 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزکم... بردیا جونم... نمک زندگیمون...

تو این کارا و این چیزا رو از کجا یاد گرفتی... صداتو میندازی تو گلوت و یه کم مریخی میکنی و هی میگی مامان...  یه جور خیلی عجیب... بامزززززززززززه...

دهنتو میچسبونی به درز در ورودی... درست روی درز... و فریاد میزنی... عمه... یا مامان(منظورت خاله سعیده س)... صدات بد جوری میپیچه تو ساختمون... نا این که یکی دلش به رحم بیاد و در بزنه و تو رو بر داره ببره خونشون...  خوب بلدی چی کار کنی پسر!!!

توی خونه دنبالت میکنم.. تو هم با جیغ و فریاد و خنده فرار میکنی تا میبینی نزدیکت رسیدم و الانه که بگیرم و هزار تا ماچت کنم دو تا استراتژی به کار میبری...

یا  الکی به دیوار و سقف اشاره میکنی میگی مامان... جوجو...  !!  یا عکسا ی خودتو روی دیوار خونه نشونم میدی میگی مامان... نی نی !!!   میخوای حواسم پرت بشه دیگه!!!

یا اینکه سر بزنگاه خودتو میندازی بغل مامان و لوس میشی... آخ که چه کیفی میده!

چرا یه هو اینطوری شدی مادررررر

چرا هیچی نمیخوری؟ غذا به نظرت یه چیزیه که باید بریزی و بپاشی و مراقب باشی تا یه ذره ش هم نره تو شکمت...

چند روز پیش رفتیم پیش دکتر صبور....  همه چیت خوب بود خدا رو شکررررررر...  وزنت 12900  و قدت هزار ماشالله 84 بود... گفتن که قطره آهن نمیخورم و میریزم بیرون  و دوست ندارم نداریماااا... باید بخوری...  آقای دکتر کلی به خاطر کشمش هایی که توی جیبت بود خندید...  آخه مثل پیر مردا مدام کشمش میخوردی توی مطب ...هم به همه ی بچه ها تعارف میکردی و به زور میذاشتی تو دهنشون...

به کشمش میگی : میمیش

چقدر ایلیا پسر خاله رو دعوا میکنی... یه بار دیدی که خاله مرتب ایلیا رو صدا میزنه که بیاد مشق هاشو  بنویسه... ازون روز مدام داد میزنی: ایلا.. هیسسسس.... به همه ی بچه های هم سن ایلیا هم میگی ایلیا... و همه رو به اتفاق دعوا میکنی و میگی هیشششش

دیگه اتاقتو و مفهوم کشو کمو و خوب متوجه میشی... لباستو میدم دستت و میگم ببر بذار توی کشو یا کمد... سلانه سلانه میری تو اتاق و وقتی از اتاقت میای بیرون برای خودت دست میزنی منتظر تشویق ما میمونی...  میرم تو اتاق و میبینم بلههههه... ماموریت درست انجام شده..

تا یه لباس تنت میکنم... مخصوصا اگه جدید باشه... میدوی میری جلوی آینه و خودتو تماشا میکنی... گاهی زبونتم میاری بیرون و شکلک در میاری...

من فدای تو پسر که بعضی وقتا میخوام قورتت بدم...

چون دیگه بوسیدن های محکم و چلوندن و قربون صدقه رفتن جواب نمیده... باید یه لقمه کرد تو رو!!!

 

ا

کشویی با لباسهای یه فرشته ی با نمک... که توسط همون فرشته ی کوچولو مرتب شده... بدون هیچ دستکاری

 b

b

فو ت فوتک... یا سوت سوتک... به هر حال چند روزه که اسباب بازی مورد علاقت شده...

b

یه بازی دیگه با روسری مامان... همراه با خوندن آواز لالا لا لا... لالا لا لا... با یه ریتم که مخصوص بردیاست...

b

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

هدی مامان مبین
2 آذر 91 10:02
بردیا جووووونم خیلی شیرینی...هزارماشالا به روی ماه گل پسرم...منم یه لقمه بردیا لطفا
زینب
5 بهمن 91 16:56
چه گل پسریه این بردیا خوشگل